تبلیغات
روزها وسوزها - چیزی که از بین نمی‌رود - غسان کنفانی
روزها وسوزها
چهارشنبه 4 مهر 1386

چیزی که از بین نمی‌رود - غسان کنفانی

چهارشنبه 4 مهر 1386

قطار غران، راه زیبا را به سوی تهران می‌پیمود. پیش از آن‌که آبادان را ترک کنیم، بازرس قطار تذکراتی داد… تصمیم گرفتم نخوابم… کتاب رنگینی در دست دارم که شب‌ها آن را می‌خوانم… نویسنده‌ی کتاب کسی است که احساس و فهمش بیش از اندازه است.درصندلی روبروی من یک دختر ایرانی نشسته بود و پیرمردی که به گمانم پدر او بود پیش از این سفر طولانی به خواب فرو رفته بود… دوست عرب‌زبان آرامی پهلوی من نشسته بود و راه زیبا را تماشا می‌کرد؛ بهترین چیزی که در این دوست بود کم‌حرفی او بود.… کتاب جالبی بود، چاپ نفیسی داشت و عکس‌های زیبای دلنشینی، کلماتش پرهیجان بود. اگر آن را درک کنید انگار در دنیای دوردستی پر از رؤیاها و سایه‌ها فرو رفته‌اید…مؤلف کتاب عمر خیام بود.ارزشش برای من به خاطر یک رباعی بود. دور این رباعی را دختری خط کشیده بود، دختری که دوستش داشتم. رباعی این بود:

گر برفلکم دست بدی چون یزدانبرداشتمی من این فلک را ز میاناز نو فلک دگر چنان ساختمیکآزاده به کام دل رسیدی آسان

به حسب تصادف این صفحه پیش رویم باز شد… حس کردم که از راه طولانی خسته شده‌ام. خط دور رباعی داشت پاک می‌شد؛ هشت سال از روز کشیدن این خط گذشته بود؛ با وجود این هرگز از یادش نمی‌برم… نمی‌خواهم در قطار بخوابم… به خاطر یادآوری لحظات مه‌آلود هشت سال پیش.شب فرود آمد.صدای پی‌در‌پی چرخ‌های قطار چون آهنگی ناآشنا مرا به عقب برمی‌گرداند… به گذشته…

***

دختر همسفر ایرانی با نگرانی چرت زد. دوستم بیدار بود. به راه تاریک خیره نگاه می‌کرد.«لیلی» از من می‌خواست که وقت خواب به او نگاه نکنم. عقیده داشت که حالت چهره‌اش در خواب صاف و صادقانه است و تحت فرمانش نیست. او نمی‌خواست احساس حقیقی خودش را نشان بدهد. می‌ترسید که من مغرور شوم.اسمش «لیلی» نبود. من او را لیلی صدا می‌کردم چون او مرا «قیس» می‌نامید…خانه‌ی ما در حَیفا (یکی از بزرگترین شهرهای فلسطین) از خانه‌ی او زیاد دور نبود؛ در سمت راست خانه‌ی ما اولین پیچ درِ چهارم طبقه‌ی سوم ساختمان سفیدی بود؛ خانه‌ی لیلی آنجا بود. اگر به حیفا حمله نمی‌شد و آن ساختمان از بین نمی‌رفت بی‌شک الان لیلی آن‌جا بود.پیش از آن که حیفا به دست صهیونیست‌ها بیافتد، از حیفا خارج شدم. هرگز تفنگی به دست نگرفته بودم. پاتوق من خیابان درازی بود که خانه‌ی ما در یکی از خیابان‌های فرعیش قرار داشت. مشهور شده بود که یکی از نشانه‌های آن خیابان من بودم.بعد از آن که خوب لیلی را شناختم به من گفت: «ای خیری، تو پسر ژیگولویی هست… اما ذاتت این طور نیست؛ به همین خاطر دوستت دارم.»لیلی جور دیگری بود… اما من او را در روزهای اول آشنایی درست نمی‌شناختم… می‌دانستم که چیزی را از من پنهان می‌کند… اما نمی‌توانستم تصور کنم که این دختر لطیف مین‌گذاری می‌کند؛ کاری که مردان دلیر از تصور آن ناتوان بودند. هرگز در این‌باره به من چیزی نگفت مگر پس از آن حادثه‌ی شوم.درحقیقت نمی‌دانستم عمر خیام کیست. او خیلی چیزها از خیام به من آموخت. من بیشتر از نقاشی‌های کتاب در شگفت می‌شدم تا رباعیات؛ عقیده داشتم این شعرها هذیان‌های انسان بیماری است که دلش گرفته…عشق آتشین فرفره‌ای بود شناور بر روی مرداب… او نمی‌توانست قضیه‌ی فلسطین را از یاد ببرد… او به نحوی می‌خواست به من بفهماند که زندگی ما ارزشی ندارد… در صورتی زندگی ارزش دارد که به خاطر خوشبختی هزاران کس دیگر کاری بکنیم…وقتی به معنی یک رباعی از رباعیات خیام پی بردم، به لیلی گفتم این مرد شکست‌خورده‌ای است… از این کشف خوشحال بودم… به خود می‌گفتم لیلی به من افتخار خواهد کرد. اما او کاری نکرد. همان‌طور که به کتاب خیام اشاره می‌کرد گفت: «انسانی بیش از اندازه احساس می‌کند برتر از کسی است که احساسی ندارد…»«این انسانی که حسی ندارد» من بودم. این را توانستم بفهمم؛ اما خشمگین نشدم چون داستان من به پایان رسیده بود.بعدها لیلی عوض شد… آن وقت بعضی از مردم می‌جنگیدند. و بعضی می‌گشتند. و بعضی هم خائن بودند و به وسیله‌ی این خائن‌ها، اسرائیلی‌ها لیلی را هنگام عملیات گرفتند. معلوم نبود که چه نوع فعالیتی داشته. پس از ۹ روز بازداشت، لیلی برگشت.هنوز آن لحظه را به یاد دارم. لحظه‌ای که او را دیدم که از «هادار» (شکنجه‌گاه صهیونیست‌ها) بازگشته بود. توقع داشتم او را گریان و لرزان ببینم.از خیلی‌ها شنیده بودم که شب‌های سخت و هولناکی را در زندان گذرانده… ولی وقتی او را دیدم آرام و ترسناک بود… در چشم‌هایش هیچ برقی نبود. صورتش غمناک و ساکت بود.با صدای شکسته‌ی آرامی گفت:«آن‌ها ۹ روز مرا آزار و شکنجه دادند!»نتوانستم چیزی بگویم… مسئله با کلام او پایان یافت:-بهتر است مرا رها کنی…

***

قطار به ایستگاهی در یک‌سوم راه رسیده بود. صدای ناهنجار بوق توقف شنیده شد. دختر ایرانی از خواب پرید و به خود آمد. پیرمرد هنوز خواب بود. دوستم خیره به راه نگاه می‌کرد. درختان کوچکی از جلوی چشمم گذشت. سپس به سکوی ایستگاه رسیدیم که نورهای اندکش از جلوی پنجره می‌گذشت. روی سکو بچه‌ای را دیدم که تقریباً هفت سال داشت. لباس‌ها کهنه اما تمیزی به تن داشت و واگن‌ها قطار را که آهسته از جلویش می‌گذشتند به عربی می‌شمرد.دوستم به بچه اشاره کرد. با هم به صدای دلنوازش گوش می‌دادیم.- شش - هفت - هشتدوستم سرش را تکان داد و حرفش را برید.اندکی ناراحت شد؛ سپس از قطار پایین آمد و به دنبالد غذا رفت. بچه‌ی سبزه‌روی خوش‌برخوردی بود. چیزهای سرگرم کننده می‌فروخت. مثل این که فراموش کرد واگن‌ها را بشمرد. خسته به نظر می‌رسید. او را از پنجره صدا زدم و به عربی پرسیدم:- چه می‌فروشی؟درحالی که از پنجره بالا می‌آمد گفت:- من عرب‌زبان هستم.- پدرت چه‌کاره است؟- روزنامه‌فروش است… آن‌جا.فطار دوباره شروع به حرکت کرد. به غذا میلی نداشتم. کتاب هنوز باز بود و شعری که دورش خط کشیده شده بود، پیش رویم بود. دوباره رباعی را خواندم. چنان صدایم بلند بود که دختر ایرانی از غذا خوردن دست کشید.

گر برفلکم دست بدی چون یزدانبرداشتمی من این فلک را ز میاناز نو فلک دگر چنان ساختمیکآزاده به کام دل رسیدی آسان

من لیاقت لیلی را نداشتم؛ او خیلی از من بهتر بود. من ترسو بودم. از مرگ می‌ترسیدم…سلاح بر دوش نگرفتم تا از حیفا دفاع کنم. وقتی که حیفا به دست اسرائیل سقوط کرد من در «رأس ناقوره» (روستایی در شمال فلسطین، نزدیک مرز لبنان) بودم. پیش از آن‌که حیفا را ترک کنم لیلی به من جمله‌ای گفت؛ نمی‌دانم چرا نتوانستم آن جمله را از یاد ببرم. پیش از ترک حیفا لیلی گفت:- نمی‌توانم آن ۹ روز وحشتناک را فراموش کنم. اما نبرد را برای دفاع از حیفا ادامه می‌دهم. می‌دانم که چیزی را بیشتر از زندگی فدا کردم. اما بهتر است جانم را هم فدا کنم. تو می‌توانی حیفا را ترک کنی… از حیفا فرار کنی… اما روزی بیدار خواهی شد… متوجه خواهی شد… و پشیمان خواهی شد… لیلی غمگین… پریشان در حیفا باقی ماند و حاضر به ترک حیفا نشد. وقتی که همسایه‌ها آمدند او را با خود ببرند به آن‌ها گفت: من همه چیزم را از دست دادم اما نمی‌خواهم گذشته‌ی زیبایم را در حیفای زیبا از دست بدهم… می‌خواست برای او چیزی بماند که از دست ندادنی بود.از روزی که حیفا را ترک کردم زمان زیادی می‌گذرد… امروز می‌فهمم که من لیاقت لیلی را نداشتم… حتی لیاقت حیفا را هم نداشتم. چرا لیلی بزرگوار به انسانی ترسو مثل من توجه داشت؟چرا این انسان زیبا در طول هشت سال مرا به خود پیوند می‌داد؟چرا سرم مثل بوق قطار سر پیچ‌ها پیوسته سوت می‌کشد؟

***

پیرمرد از خواب طولانی بیدار شد… و با چشم‌های کوچک و تنگش که همچون شکاف‌های خشک زمین بود، دور و بر کوپه را نگاه کرد. لبخندی به من زد. به کتابی که روی زانویم بود اشاره کرد و به عربی شکسته‌ای گفت:- عمر خیام؟سرم را تکان دادم؛ کتاب را برداشت و تماشا کرد.دوستانم به من تهمت می‌زدند و می‌گفتند آدم خیالبافی هستم. وقتی که در کویت به آن‌ها گفتم می‌خواهم به ایران بروم تا شاخه گل سرخی بر قبر خیام بگذارم، همه خندیدند و گفتند:- او می‌خواهد تجربه‌ی سختی بکند تا خیال کند که عاشق است!آگاه شدم که انسانی هستم که روی زمین و سرزمین خود زندگی نمی‌کنم… همان‌گونه که لیلی می‌گفت باید کودک باقی می‌ماندم… در یک لحظه دریافتم که در حقیقت گذشته‌ام شرم‌آور بوده است. هشت سال است به یاد لیلی هستم؛ انگار او آفریده شده فقط به خاطر این که به یادش باشم… آیا واقعاً انسانی به نام لیلی بوده؟ یا این که من او را آفریده‌ام و بعد باورش کرده‌ام؟دوستم پنجره را باز کرد… به صورتم هوای سردی خورد. آن وقت احساس کردم برای لیلی مهم نیست که من شاخه گل سرخی بر قبر خیام بگذارم و خود را گول بزنم که قربانی عشق آتشین شده‌ام… چرا من اصرار کردم که کتاب خیام را حفظ کنم؟ هیچ کس حقیقت را نمی‌داند… آیا با این کار می‌خواهم دیگران خیال کنند که هنوز هم به حیفا دل بسته‌ام؟پیرمرد با سپاس کتاب را به من برگرداند؛ وقتی که کتاب روی زانویم جا گرفت، چشمم به همان رباعی افتاد که با مداد کم‌رنگی دورش خط کشیده شده بود…لیلی نتوانست مرا عوض کند… اکنون به روشنی این را فهمیدم… انسان بی‌فایده و بی‌سود… این همه چیز است… شاخه گل سرخی بر مزار مرده‌ای… چیزی که از بین می‌رود… او به آن‌ها گفت می‌خواهد برایش چیزی از بین نرفتنی باقی بماند…وقتی قطار به سر پیچ تندی رسید، سوت کشید. در افق دور مزاری پیدا شد… نشانه‌های قبرهای سپیدی بر خاک… همچون سرنوشت… سرد… سخت، و ناپژمردنی… می‌بینی آیا روی قبرش مرمری می‌یابی؟

دمشق ۱۹۵۸